محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3232

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : پس من اجازهء ورود دادم و پدرم او را پهلوى خويش نشانيد و از او پرسيد و در پرسش تلطف كرد . مسيب بن نجبه گفت : « از كى حصارى شده اى ، به خدا ما قصد شما نداريم و چيزى نمىخواهيم جز اينكه ما را بر ضد اين ستمگران منحرف كمك كنى ، اينك براى ما بازارى به پا كن كه يك روز يا قسمتى از روز اينجا هستيم . » زفر بن حارث گفت : ما ، درهاى شهر را از آن بستيم تا بدانيم قصد ما داريد يا قصد ديگران ، به خدا اگر با ما حيله نكنند در مقابل كسان زبون نيستيم و نمىخواهيم با شما بجنگيم كه پارسايى و رفتار نكو و خوشايند شما را شنيده‌ايم . » گويد : آنگاه پسر خويش را خواست و گفت براى آنها بازارى به پا كند و بگفت تا هزار درم و يك اسب به مسيب دهند . مسيب گفت : « به مال حاجت ندارم كه براى آن قيام نكرده‌ايم و جوياى آن نيستيم ، اسب را مىپذيرم شايد اگر اسبم از پا در آيد يا لنگ شود به كارم آيد . » گويد : آنگاه سوى ياران خود رفت و بازارى برايشان به پا كردند كه چيز خريدند . گويد : از پس به پا كردن بازارها و دادن علوفه و آذوقهء بسيار بيست شتر براى مسيب بن نجبه فرستاد ، براى سليمان بن صرد نيز مانند آن فرستاد و به زفر پسر خود گفت دربارهء سران اردو پرسش كند كه عبد الله بن سعد بن نفيل و عبد الله بن وال و رفاعة بن شداد را براى وى نام بردند با سران قبايل . براى سران سه گانه هر كدام ده شتر فرستاد و علوفه و آذوقهء بسيار . براى اردو شتران بسيار و جو فراوان فرستاد ، غلامان زفر گفتند : « از اين شتران هر چه مىخواهيد بكشيد و از اين جو هر چه مىخواهيد ببريد و از اين آرد هر چه مىتوانيد توشه برگيريد و آن روز در رفاه بودند كه محتاج خريد چيزى از بازارها نشدند گوشت و آرد و جو كافى داشتند مگر آنكه كسى جامه اى يا تازيانه اى مىخريد . »